آمدن و رفتن دو امري كه از حوزه اختيار ما خارج است و نهايت ناتواني انسانها در پديد آوردن اين دو امر نمايان! تا امروز گذشت بسي زمان گاهي آنگونه كه بايد و گاه آن طور كه نبايد.
در طول اين آمد و شد كه تنها يك بار بر هر كس مي گذرد و براي برخي داراي عمق و بر بعض دگر كاملا سطحي، امكان و اختياراتي وجود دارد همراه با انتخابهاي گوناگون و متنوع كه شيوه هاي گذران اين سير را مي سازد و آنرا "زندگاني" يا همان "زندگي" نام نهادند.
آري زندگي ، كلمه اي كوچك با معاني و مفاهيمي عظيم و ژرف همراه با حوادث شيرين و تلخ كه خود آنرا سازنده ايم [ هر چند عده اي سهم اختيار را در اين پروسه اندك و گاه در حد صفر مي دانند! اما در هر صورت سهم اختيار و قوه انتخاب كه برخاسته از اراده هاي گوناگون است غير قابل چشم پوشي است! ]
در اين سالها كه از سير زندگيم ( عمر ) گذشته از فراز و نشيبهاي فراواني گذر گردم [به سان همگان]. و جلوه هاي فراواني از زندگي انسانها را ديدم كه در يك نقطه به اشتراك مي رسند: "ميل به پيشرفت" ! حركتي رو به جلو و بالا از نقطه موجود به دگر جاي. اما تفاوتها بس غير قابل تصور و گاه دشوار در درك است. از آن كه دغدغه نان دارد در آرزوي دمي آسوده، تا آنكه در سوداي ماندگاري بر اريكه ثروت و قدرت سرها مي بُرَد و جانها مي ستاند! بر اين مطلب حاشيه نمي آورم چرا كه بيان واضحات و تكرار مكررات است و آنچنان روشن كه با آفتاب عالم تاب قابل قياس!
و نيز اين زندگي سرشار از "اي كاش"ها و "افسوس"ها و "آرزو"هاست، آنها كه هرگز حدي برايشان قائل نتوان شد چرا كه خواستهاي آدمي نامحدود است! اما دريغ از ان زمان كه آرزوها در حدي قابل دسترسي و ابتدايي باشد اما دست نايافته باقي!
گردون نگري ز قد فرسوده ماست،
جيهون اثري ز اشك پالوده ماست،
دوزخ شرري ز رنج بيهوده ماست،
فردوس دمي ز بخت آسوده ماست.
باري ، در اين دور گردون و اين زندگي پر حادثه كه به عقيده برخي جبريون طي زمان و شرايطي از پيش تعيين شده و مشخص است و دخالت انسان در آن ناچيز، هريك از ما اثري مي گذارد با تاثيرات گوناگون. آنگاه بايد گفت :
ما لعبتكانيم و فلك لعبت باز،
از روي حقيقتي نه از روي مجاز،
يك چند در اين بساط بازي كرديم،
رفتيم به صندوق عدم يك يك باز!
و گاه اين سوال باقي مي ماند كه :
از آمدن و رفتن ما سودي كو؟
از بافته وجود ما پودي كو؟
در چنبر چرخ جان چندين پاكان،
مي سوزد و خاك مي شود دودي كو؟
امروز مرا نيز در اين صحنه نهايتي پيدا شد پس از آن بدايت، آنچنان كه بستن اين دفتر را سبب گشت و با همه فرود و فراز ها بر من اين آرزو را در دل نهاد كه همي گويم:
اي كاش كه جاي آرميدن بودي!
يا اين ره دور را رسيدن بودي!
يا از پس صد هزار سال از دل خاك،
چون سبزه اميد بر دميدن بودي!
سپاسگزارم و عذرخواه!
بر من ببخشاييد... .
دوستت دارم و دانم که تویی محرم رازم،
زانکه از محرم رازم شده ام دور گدازم،
که بجویم؟ سر دل با که بگویم؟ دردا !
به کجا می بردم آتش این کهنه نیازم!؟
اسماعیل وزیری از شاعران معاصر کشورمان و اهل گیلان است که معدودی از آثار او در اختیار من قرار گرفته است. بر آن شدم تا به مرور این آثار را در این صفحه قرار دهم تا مورد بهره دوستان نیز واقع شود.
اگر چه خسته ام اسير يك مدار بسته ام
چو نبض من هنوز مي زند خموش و بردبار مي دوم
به غنچه ها به كودكان به سالكان گوژپشت منتظر نويد مي دهم
به خشم ها خشاب مهر مي زنم به ماشه ها شميم نور
به كهكشان نگاه مي كنم چه طرفه ها پديد و نا پديد مي شود
شكوفه ستارگان نثار گيسوان بيد مي شود
و نيزه شهابها براي عاشقان بريد مي شود
درخت غم شبق شبق جوانه مي زند
بهار شد زهره در افق جوانه مي زند
شب است و خواب سخت را تب زمين تباه مي كند
و خيش شب زمانه را ز چهار سو شيار مي كند
طنين تندري نمي رسد به گوش
و كركس زمانه
افول خط و خال يك پلنگ خفته را نظاره مي كند
يكايك دريچه هاي بسته باز مي شود
و واژه ها ز عطر تيره اي كه از پر نسيم مي چكد ترانه هاي راز مي شود
دونده ام هنوز مي دوم!
به خويش مي دهم ندا كه پيش از آنكه تيره قامتت كمان شود شتاب كن
براي تشنگان زندگي پياله اي پر از شراب كن
شهاب شو گلوله ستاره شو
و بر شقيقه سحاب زن جرقه اي از آتش شباب شو
و باز مي دوم
رجوع مي كنم به يادها به شهپر پرندگان به تافته ها و بيشه ها
به طره شكسته بنفشه ها فصل ريشه ها
خيال مي كنم ستاره اي و در سحر طلوع مي كني
اگر طلوع مي كني طلوع كن
چرا كه سطح ديگري سياه شد
و فصل نا نوشته اي تباه شد
ولي تو اختر زميني مني
و باز ميدوم... .
پاي در راه و تو گويي قدمي نيست دگر
به كجا مي روم و اين چه محير راهي است!نفسي نيست مرا و جانم،
اندر حسرت حتي آهي است.
نوري نيست دگر چشمم را
همه جا و همه وقت
من نمي بينم جز رنگ سياه
رنگ شب ، رنگ دل خسته من
به گمانم ديگر
من به تاريكي خو كردم و حال
اين شب تيره مرا
روز تر از روز سپيد و روشن
جان من را همه مي شوراند!
شور اين شب ز چه است؟
راز آن اندر چيست؟
آه ، آري ، شايد ...
من ، در اين شب تار
دارم يادي از يار
جلوه اش بس ز فروزان خورشيد
افروزنده تر و تابنده
مي دانم او هست ولي
نمي يابمش از چه ؟ حتي
نمي بينم اين مهر جهان آرا را
وه كه من چه بي مقدارم!
گويي اين راهيست، آري راهي است
لكن همه فرياد و هوارم آهي است
آه چه بي قدرم من!
از چه آن جلوه بزم آرا را
نفسي حتي
نمي بينم من
شايد اما شايد ...
آري، گويا
چشم من نابيناست
او كه مي انديشيد
بسي بي پرواست
آري اين چشمان
بس كه باريد و گريست
شايد اين كوري
از برايش ابديست!
آه با اين چشمان
با دو پاي خسته
دستهاي بسته
با دلي بشكسته
نفسي كه دگر
نرود پيوسته
و چه گويم ز اميد
كه ز جانم رسته
دريغ از آهي
آه ...
به كجا ...
به كجا مي روم و اين چه محير راهي است!!
"رها"
من امشب به شوق تو و تنها به شوق حضور تو 
امشب را هم زنده ام
من ماندم و نه به سان همه عمرم ...
که امشب را سر خوش از باده طلبم
تو امشب شادی من نیز
تو مغروری من نیز
تو عاشق شدی من ...!!
همیشه با توام
به اندازه همه شادیهای عالم امشب را مستانه غرق در سرورم
نمی دانم می داني چه اندازه به شادی ات شادم و به ... به ... م م م ...
نه , امشب را از آن نمی گویم...!!
امشب را فقط می خندم ... می رقصم ... پر می گیرم ...
نمیدانم خدایی هست یا نه ! قدرتی تنها و ابدی هست یا نه ! نمیدانم.. اصلا شاید همه چیز , همه وجود و عدم خودم باشم..!!
آری شاید همه سر نوشتم را خودم می نویسم و می سازم...!!
باری...!
باز هم با تو می گویم،
نمی دانم ... کنارت نیستم ...
اما می خواهم بدانی که همیشه با توام
تو امشب رفتی و چه رفتن زیبایی..!
و چه مشتاقانه می روی..!!
این شوقت را می ستایم ... رفتن را ...
آن که همه عمر انتظارش را می کشم...!!
و تو رفتی ، من هم می روم... شبی دیگر ...
همه خوشیها را برایت آرزو دارم !
برو و تو هم در کنار آرزوهایت رفتنم را آرزو کن..!
تا آغازی دیگر
و برخاستنی استوار
و حرکتی نو
رونده باش و زنده باش
من از تو دورم ... اما با توام
تا همیشه وجود ...
برو تا بروم... .
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
*** نوروز مبارک ***
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
" پناه ... به كجا ؟... به كه ؟ ... به چه ؟
پيشنهاد مي كنم به خود تكيه كنيم !!
چرا هيچ كس آنگونه نمينمايد كه هست ؟
خود بودن اتفاقا آسانتر و دوست داشتني تر است تا آنكه نقش ديگري جز نقش خود بازي كنيم...!!"
از هر جا گريختم و به دگر جاي پناه آوردم عاقبت مكاني مناسب نيافتم كه بتوانم خلوتي براي نوشتن داشته باشم! به ناچار در اتاق مطالعه مشغول شدم كه آنجا نيز دوستي از آفريقاي جنوبي همانند هر شب به تماشاي سيماي آمريكا مشغول بود !!
معترفانه بگويم : مدتي بود كه هر زمان كه خواستم بنويسم نوعي نا اميدي و يا ... [نمي دانم چه نام بر آن بگذارم] مرا از نوشتن منصرف مي كرد!
اما ، زماني كه با همكلاسي نشسته و همه كلامش را بد و ناسزا به هر چه كه در ايران است مي يابي ! و آنگاه كه آن ديگري خروجش را فرار از فشارهاي غير قابل تحمل در ايران بيان مي كند!
و هنگامي كه فردي از همسايگي "حافظ" و "سعدي"، همه گذشته كشورش را چيزي جز خيانت و جنايت نمي داند!!! چه احساسي به شما دست مي دهد!؟ حقيقتا همه وجودم به لرزه در آمده بود!!
هر چند ممكن است برخي از تفكرات صحيح نباشد، اما ... اما علت رسيدن به اين انديشه و نتيجه چيست!!؟
به دنياي مجاز مي روم تا شايد حقايقي و دانشي در اين عالم پيدا كنم مگر چراغي و پاسخي بر ظلمت و پرسشهاي ذهنم باشد!
اخبار خبرگزاريهاي تحت حمايت يا نظارت دولت تقريبا يكسان است و البته اطلاعات زيادي هم نصيب نمي كند!
به سراغ وبسايتها و وبلاگهاي داخلي مي روم. تقريبا هيچ مطلبي را كه حاكي از رضايت باشد نيافتم! كه البته بايد به آنها حق داد چرا كه با داشتن آن همه منابع و ذخاير غير قابل انكار، فقر و تنگدستي اقتصادي؛ و با وجود ان همه سابقه دانش و هنر و ... از گذشته هاي دور تا امروز كه در شمار نمي آيد، فقر فرهنگي نمود بيش از پيش پيدا مي كند! آنسان كه اعتماد و اعتبار و عاطفه جاي خود را به خود خواهي و خشونت و بد اخلاقي مي دهد و از همه مهمتر بحران هويت نمايانتر مي شود!!!
معادله اي ساده وجود دارد كه قبلا طرح كرده بودم و نتيجه ان شده بود كه از هر راهي و با هر گريزي به اين نابسامانيها بنگريم دست حكومت را در آن مي بينيم و نقش موثر و تعيين كننده دولت و حكومت غير قابل انكار و اغماض است!! و به همين ترتيب است كه به اغلب نابسامانيها مي توان با دستان مبارك حكومت پايان داد!
حاكمان مدعي برخاسته از بطن مردم ديگر بايد حرف و خواهش مردم را بهتر بدانند! اما به چه علت دولت گردانان جديد نيز از نارضايتي و گاه دشنام مردم در امان نيستند!؟
( شايد بهتر باشد نه حاكمان را كه ملت ايران را عوض كرد و ملتي نو جايگزين كرد!!! )
من هدفم از مردم صرفا آنان كه دستي و قلمي براي نوشتن دارند و يا احيانا آنان كه از اوضاع سياسي يا اقتصادي مناسبي برخوردارند، نيست! من همان مردمي را مي گويم كه حضرات زمان انتخاب شدن و آقايان هنگام انتصاب كردن مي گويند: " مردم مورد نظر ما آناني هستند كه به نان شب محتاجند نه آنان كه از سيري خوابشان نمي برد!"
من همان مردم را مي گويم، خودم صدايشان را شنيدم، حتما آقايان و حضراتِ مدعي، صدايشان را شنيده اند! البته اميدوارم!!!
جمعيت بي ادعاي كارگر و كارمند معترض! كشاورزان معترض! اهل قلم و هنر معترض! صنعتگران و مولدان معترض! بازاريان و تجار معترض! دانش آموزان و دانشجويان و مدرسان جملگي ناراضي! و ... جالب اينجاست كه كارگزاران دولت و حضرات حاكمان نيز هر از گاهي داد اعتراض سر مي دهند..!
اينجاست كه اين سوال پيش مي آيد: اين جا چه خبر است!؟ يا به قول خودماني :"كي به كيه!!؟"
سياه نمايي نمي كنم! به خوبي مي دانم كه تكرار مكرر كرده ام!
چه مي شود كرد!؟ هنوز كورسويي از فانوس اميد به چشم مي خورد! نشود كه اين فانوس خاموش گردد كه بي اميد زيستن نشايد و بي زندگي نفس كشيدن نبايد!!
معتقدم كه در ايران هنوز عقلانيت جايگاه خود را ندارد! عموم مردم بيشتر متوسل و مقلد هستند تا مبتكر ومولد! معتقدم كه بايد [بايد] به خود تكیه كنيم و خود حل مشكل نماييم ! اما زماني كه اينها را به عده اي از آنها (مردم) گفتم، شنيدم:" با كدام حوصله و فرصت مي توان به فكر اين حرفها و قصه ها!!! بود!؟"
در هر صورت : "ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم...! "
_________________________________________________________________
پ.ن. با علم به پراكندگي متن فوق [به علت آشفتگي فكري] در اصلاح نكوشيدم كه از اين بابت پوزش مي طلبم.
همه ابزار و عوامل و اشخاص تا جایی مفید و موثرند که که در جهت رشد و پیشرفت و حرکت پسندیده ما ایفای نقش کنند! احترام و مهرورزی به همگان بدون استثنا وظیفه و حتی افتخار ما باید باشه ، اما گرفتار و اسیر بند شدن از اینرو که ما رو از حرکت باز بداره بزرگترین اشتباهیه که ممکنه ما مرتکب بشیم!!
بدونیم که همه افراد و همه اشیائی که اطراف ما و در محدوده اذهان ما هستند یک فرصت محسوب میشن و اتفاقا همه اونا بی تردید نیروهایی بالقوه هستند که باید از اونا (پس از فراگیری شیوه های استفاده ) بهره بگیریم!
نهایت کلام اینکه : ما وظیفه نداریم روح بی پروا و آزادمون رو که میتونه تا خدا پرواز کنه محدود و محصور به افقی کوتاه و سطحی نازل کنیم!
باید تعلقها رو از خودمون دور کنیم تا جزئی بی مایه و اسیر در بند طبیعت و ماده نباشیم... .
هميشه مي گويند : " همه چيز با يك نگاه آغاز شد ! "
اما اين بار هيچ نگاهي نبود! نه ديداري و نه ملاقاتي! تنها چند بار صدايي بود و ديگر هيچ ...
همه خواهشها از ادراك پديد آمد. مفاهيم بودند كه هر روز مرا به او و او را به من نزديك ميكردند !
روزها را در ذهنم با او مي گذراندم و شبها از خوف آنكه مبادا احساس صِرف و كوري مقتضي دوران! رابطه اي كاذب پديد آورد روزم را به ميز محاسبه و محاكمه مي كشاندم و رفتار و افكارم را مرور مي كردم! هنوز هم نمي دانم كه چه مرا به سويش مي كشاند. او هر از گاهي از نوعي ارتباط دور يا تله پاتي صحبت مي كرد و مصاديقي مي آورد و من نيز موارد ديگري را به وضوح مي ديدم اما هيچ گاه بيان نكردم!
نمي دانم چه آينده اي پيش رويم است. مي دانم كه دوستم دارد و دوستش دارم و مي داند كه دوستش دارم و دوستم دارد! و ما چه غريب و مظلوم هستيم ! جز در خفا نمي توانيم مهرمان را ابراز كنيم و به سان سالهايي كه بر ما (و البته شاید دیگران!) گذشت بايد اين علاقه را يا سركوب كنيم و يا پنهان نگه داريم مبادا آنكه بي شرمي كرده يا پرده هاي حيا را دريده باشيم و يا آبرويي از كسي ريخته!
اين ماهها كه لحظه به لحظه اش برايم خاطره بوده و درس بوده و زندگي، گونه اي دگر يافته بودم و ... . اول بار نامه اي( الكتروني) برايم فرستاد و در مورد متني كه تراوش ذهنم بوده و مبين دردهاي درونم ، ابراز لطف و علاقه كرد ... و اين آغازي بود با فرجامي نا پيدا! و از آن پس صحراي سينه هامان هر روز و هر لحظه تشنه كام تر از هميشه در انتظار هنگامه اي بود كه هنوز فرا نرسيد و شايد ... . هر چه افكار و عواطف و قلبهامان به هم نزديك تر مي شد، فاصله مان در عالم ماده از هم دورتر و دورتر مي گشت ! و در اوج اين فاصله شعله آن تمنا افروخته تر از هر زمان بود...!!! نه مي خواهم و نه مي توانم حاشيه اي بر اين بياورم كه چرا و به چه هدفي بر اين دوستي مانده ام اما تنها مي دانم كه دوستش دارم..! بارها گفته ام و هر كه زماني با من زيست، ديد و دريافت كه در دنيا كسي نيست كه از محدوده مهر من بيرون باشد و مي گفتم و مي گويم كه هميشه و همه عالم را دوست دارم!
و اورا ... او كه ديگر مي دانست كِي ، كجا و در حال انجام چه كاري هستم، هر ساعت به من نزديكتر مي شد! و من در خلائي مرموز، در ترديدي بين رفتن و باز گشتن، غرق درياي حيرت و سرگرداني هستم!
اكنون كه نگاهي به گذشته مي كنم و خود را در اين سالها مي جويم مي بينم كه لحظه اي از عمرم نبوده كه فارغ از شك و دودلي بوده باشم. با خوب يا بد بودنش كاري ندارم اما ... اما گمان مي كنم بد نباشد دست كم براي يك بار از اين فضاي ترديد خروج كنم و مسير صحيح را بيابم! او البته به صحت راهم اميدوار است!
و گريزي از اميدواري نيست ، هميشه اميدوار بوده ام و همه آنچه كه دارم همين است چه آنكه به تنهايي دليل ماندگاريم بوده و هست!
هرگز بي نياز از دعا نبوده ام ... دعايم كنيد..!!
""قسمتی از نوشته های ... پسري كه رفت ...!""
"همانطور که براي ديگر رسانه ها نيز ضابطه و قانوني وجود دارد، براي فضاي "وب" که اکنون در نقش رسانه ظاهر شده نيز بايد ضوابطي باشد تا اهمال ها ناديده گرفته نشده و بنيان اين رسانه سست نگردد."
واي كه ما به كجا رسيده ايم!!
جناب آقاي وزير! شما چگونه ادعا مي كنيد كه بنيان اين رسانه به سستي مي گرايد!؟ چه انديشيده ايد؟
گمان كرده ايد كه بيش از سي هزار ايراني ( و قويا ميليونها ايراني كه در آينده اي نزديك صاحب اين صفحات شخصي خواهند شد) بايد بيايند و جهت حرفها و دل نوشتهاي خود از شما اجازه بگيرند!؟ گمان نمي كنيد كه زياده مي رويد ؟ [شايد براي موقعيت خود يا برخي دیگر احساس خطر مي كنيد!!]
شايد پس از آن هم براي تنفسمان كنتور بياندازيد! (البته اگر گمان بريم كه امروز و براي برخي اينگونه نباشد!)
جناب آقاي وزير! هر چند اين خيالتان واهي و غير عملي و اين سخن شما بيشتر به شوخي نزديك است، اما در همين حد هم ما تاب نداريم چرا كه ديگر تحملي نمانده!
روزنامه ها در اختيار شماست! همه رسانه هاي ملي و غير ملي تحت كنترل شماست ! معابد و مساجد و منابر در حوزه حمايت و سيطره شماست! و نيز سطوتتان بر حكومت غالب و نافذ! اما در اين وادي و عالم مجاز لطفا با بند و زنجير وارد نشويد كه ورود تقنيني به اين محدوده هر چند به اعتقاد من نا ممكن است اما نتيجه مناسب و خوشايندي حتي براي خودتان نخواهد داشت! پس : ورود ممنوع..!
چرا مي خواهيد صداها در نطفه خفه گردد!؟ آيا اين سيره نبوي است؟ لطفا نمونه اي بياوريد!
چرا مي خواهيد همه از منظر نظر شما ببينند و به زبان شما بگويند!؟ آيا اين روش علوي است ؟ لطفا مصداقش را بگوييد!
من از فرزندان شما هستم ! چه فرقي دارد !؟ گويي فرزند خودتان! از شما ها مي شنيدم كه من و ما را توصيه مي كرديد به حقيقت قرآن و سيره نبي(ص) و علي(ع) توجه كنيم و بدان عمل! حال شايد [ كه البته بايد] شما را به همان دستورات ارجاع دهيم!
جناب آقاي وزير و همه همفكران و همراهان حضرت آقا!
نگاهي به گذشته خود و عقبه ايران عزيز و اين ملت بياندازيد! نمي بينيد مرارتها و سختيهايي را كه در هيچ برهه اي از تاريخ از آن رها نبوده اند؟ و به جرأت بگويم كه در اين زمان اگر بر اين مشقتها افزون نشده باشد از آن كاسته نيز نشده است! [ با همه فرياد آزاديخواهي و برابري و عدالت و استقلال طلبي و حق حاكميت ملت بر سرنوشت خويش، كه پيام انقلاب بود ..!]
حرف آخر:
حضرات ! كافيست!... ملت خسته است ! رهايش كنيد !!!
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سيستم اگو يا فاضلاب را جهت تخليه آب شهري به بيرون از شهر اختراع كرد ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه اسب را به جهان هديه كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حيوانات خانگي را تربيت كردند و جهت بهره مندي از آنان استفاده كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مس را كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه آتش را در جهان كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه ذوب فلزات را آغاز كردند ايرانيان بودند در شهر سيلك در اطراف كاشان .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشاورزي را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن آن شدند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سکه را در جهان ضرب كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه عطر را براي خوشبو شدن بدن ساختند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشتي يا زورق را ساختند ايرانيان بودند به فرمان يكي از پادشاهان زن ايراني.
آيا ميدانيد : اولين ارتش سواره نظام در دنيا توسط سام ايراني اختراع شد با ۱۱۵ سرباز .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حروف الفبا را ساختند در ۷۰۰۰ سال پيش در جنوب ايران ، ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه شيشه را كشف كردند و از آن براي منازل استفاده كردند ايراينان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه زغال سنگ را كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مقياس سنجش اجسام را كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه به كرويت زمين پي بردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه قاره آمريكا را كشف كردند ايراينان بودند و كريستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهاي ايراني كه در كتابخانه واتيكان بوده به فكر قاره پيمايي افتادند .
آيا ميدانيد : كلمه شاهراه از راهي كه كورش کبير بين سارد پايتخت كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده است .
آيا ميدانيد : كورش كبير در شوروي سابق شهري ساخت به نام كورپوليس كه خجند امروزي نام دارد .
آيا ميدانيد : كورش پس از فتح بابل به معبد مردوك رفت و براي ابراز محبت به بابلي ها به خداي آنان احترام گذاشت و در همان معبد كه بيش از ۱۰۰۰ متر بلندي داشت براي اثبات حسن نيت خود به آنان تاج گذاري كرد .
آيا ميدانيد : اولين هنرستان فني و حرفه اي در ايران توسط كورش كبير در شوش جهت تعليم فن و هنر ساخته شد .
آيا ميدانيد : ديوار چين با بهره گيري از ديواري كه كورش در شمال ايران در سال ۵۴۴ قبل از ميلاد براي جلوگيري از تهاجم اقوام شمالي ساخت ، ساخته شد .
آيا ميدانيد : اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشگري و كشوري به مدت ۴۰ سال خدمت و سپس بازنشستگي و گرفتن مستمري دائم را كورش كبير در ايران پايه گذاري كرد .
آيا ميدانيد : كمبوجبه فرزند كورش بدليل كشته شدن ۱۲ ايراني در مصر و اينکه فرعون مصر به جاي عذر خواهي از ايرانيان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با ۲۵۰ هزار سرباز ايراني در روز ۴۲ از آغاز بهار ۵۲۵ قبل از ميلاد به مصر حمله كرد و كل مصر را تصرف كرد و بدليل آمدن قحطي در مصر مقداري بسيار زيادي غله وارد مصر كرد . اكنون در مصر يك نقاشي ديواري وجود دارد كه كمبوجيه را در حال احترام به خدايان مصر نشان ميدهد . او به هيچ وجه دين ايران را به آنان تحميل نكرد و بي احترامي به آنان ننمود .
آيا ميدانيد : داريوش کبير با شور و مشورت تمام بزرگان ايالتهاي ايران كه در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهي برگزيده شد و در بهار ۵۲۰ قبل از ميلاد تاج شاهنشاهي ايران رابر سر تهاد و براي همين مناسبت۲ نوع سكه طرح دار با نام داريك ( طلا ) و سيكو ( نقره ) را در اختيار مردم قرار داد كه بعدها رايج ترين پولهاي جهان شد .
آيا ميدانيد : داريوش كبير طرح تعلميات عمومي و سوادآموزي را اجباري و به صورت كاملا رايگان بنيان گذاشت كه به موجب آن همه مردم مي بايست خواندن و نوشتن بدانند كه به همين مناسبت خط آرامي يا فنيقي را جايگزين خط ميخي كرد كه بعدها خط پهلوي نام گرفت . ( داريوش به حق متعلق به زمان خود نبود و ۲۰۰۰ سال جلو تر از خود مي انديشيد . )
آيا ميدانيد : داريوش در پايئز و زمستان۵۱۸ - ۵۱۹ قبل از ميلاد نقشه ساخت پرسپوليس را طراحي كرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با كمك چندين تن از معماران مصري بروي كاغد آورد .
آيا ميدانيد : داريوش بعد از تصرف بابل ۲۵ هزار يهودي برده را كه در آن شهر بر زير يوق بردگي شاه بابل بودند آزاد كرد ..
آيا ميدانيد : داريوش در سال دهم پادشاهي خود شاهراه بزرگ كورش را به اتمام رساند و جاده سراسري آسيا را احداث كرد كه از خراسان به مغرب چين ميرفت كه بعدها جاده ابريشم نام گرفت .
آيا ميدانيد : اولين بار پرسپوليس به دستور داريوش كبير به صورت ماكت ساخته شد تا از بزرگترين كاخ آسيا شبيه سازي شده باشد كه فقط ماكت كاخ پرسپوليس ۳سال طول كشيد و کل ساخت کاخ ؟؟ سال به طول انجاميد .
آيا ميدانيد : داريوش براي ساخت كاخ پرسپوليس كه نمايشگاه هنر آسيا بوده ۲۵ هزار كارگر به صورت ۱۰ ساعت در تابستان و ۸ ساعت در زمستان به كار گماشته بود و به هر استادكار هر ۵ روز يكبار يك سكه طلا ( داريك ) مي داده و به هر خانواده از كارگران به غير از مزد آنها روزانه ۲۵۰ گرم گوشت همراه با روغن - كره - عسل و پنير ميداده است و هر ۱۰روز يكبار استراحت داشتند .
آيا ميدانيد : داريوش در هر سال براي ساخت كاخ به كارگران بيش از نيم ميليون طلا مزد مي داده است كه به گفته مورخان گران ترين كاخ دنيا محسوب ميشده . اين در حالي است كه در همان زمان در مصر كارگران به بيگاري مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد كه با شلاق نيز همراه بوده است .
آيا ميدانيد : تقويم كنوني ( ماه ۳۰ روز ) به دستور داريوش پايه گذاري شد و او هياتي را براي اصلاح تقويم ايران به رياست دانشمند بابلي "دني تون" بسيج كرده بود . بر طبق تقويم جديد داريوش روز اول و پانزدهم ماه تعطيل بوده و در طول سال داراي ۵ عيد مذهبي و ۳۱ روز تعطيلي رسمي كه يكي از آنها نوروز و ديگري سوگ سياوش بوده است .
آيا ميدانيد : داريوش پادگان و نظام وظيفه را در ايران پايه گزاري كرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزير بايد به خدمت بروند و تعليمات نظامي ببينند تا بتوانند از سرزمين پارس دفاع كنند .
آيا ميدانيد : داريوش براي اولين بار در ايران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاك -سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنيان نهاد .
آيا ميدانيد : اولين راه شوسه و زير سازي شده در جهان توسط داريوش ساخته شد .
آيا ميدانيد : داريوش براي جلوگيري از قحطي آب در هندوستان كه جزوي از امپراطوري ايران بوده سدي عظيم بروي رود سند بنا نهاد .
آيا ميدانيد : فيثاغورث كه بدلايل مذهبي از كشور خود گريخته بود و به ايران پناه آورده بود توسط داريوش كبير داراي يك زندگي خوب همراه با مستمري دائم شد .
آيا ميدانيد : در طول سلطنت داريوش كبير ۲۴۲ حكمران بر عليه او شورش كرده بودند و او پادشاهي بوده كه با ۲۴۲ مورد شورش مقابله كرد و همه را بر جاي خود نشاند و عدالت را در سرتاسر ايران بسط داد . او در سال آخر پادشاهي به اندازه ۱۰ ميليون ليره انگلستان ذخيره مالي در خزانه دولتي بر جاي گذاشت .
داريوش در سال ۵۲۱ قبل از ميلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پايين اجتماع خشنود نيستم ..
البته یقینا این همه افتخار و عظمت ایران نیست و ما از گذشته های دور تا امروز فراوان افتخار برای بالیدن داریم که در شمار نمی آید!!
اما اینکه چرا برخی به نوعی دوری از اصالت و شاید خود باختگی و یا گریز از هویت رسیده اند بحثی است که در آینده مطرح و چاره جویی خواهد شد
*بی نهایت از دوستان خوب گروه و اما عشق ( VA-AMMA-ESHGH ) بابت ارسال این مطلب سپاسگزارم*
چون برای کاروان در میان شب روان بانگ عمر ما می رسد به گوش
با گذشت این و آن می دهد ندا زمان هر سحر که ای خفتگان بهوش
بی خبر آمدی همچو رهگذر
بی خبر می روی توشه ای ببر
عمر دیگر کی دهندت داستانها در زمانها مانده از کاروانها
زین حکایت با خبر شو تا بماند داستانی از تو هم در زمانها
بی خبر از رهگذری می گذری در سفری بی خبر از قافله در گوشه صحراها
در دل این دشت سیه جان تو ای مانده به ره گمشده در پیچ و خم شوق و تمناها
نکنی گر هوسی ملکوتی نفسی
تو که مرغ فلکی منشین در قفسی
به چه دل بسته شوی به خدا خسته شوی
چو مرادت نبود به مرادی برسی
...
بی بی جون سلام ، خوبی ؟ مثل همیشه میگم تازه چه خبر از اون طرفا !!؟
شنیدم تنهامون گذاشتی!!
من مدتیه که ازت دور شدم اما قرار نبود که تو هم از من و ما به این زودی دور بشی!!
خیلی زود، البته خیلی هم خسته شده بودی! شاید این طلب خودت بود !!
دیشب تا صبح داشتم همه خاطراتم رو با تو مرور میکردم:
اون وقتی که میومدم پیشت به هر طریقی بود باید یه چایی داغ از دست پر مهرت میگرفتم!
الان که فکر میکنم اصلا خاطرم نمیاد که در ملاقاتم با تو هیچ رویی غیر از چهره خندان تو دیده باشم!
یادش بخیر! شبای یلدا ، زیر کرسی زغالی ، با خدابیامرز بابابزرگ برامون قصه های گذشته رو تعریف میکردین!و سرودهای "امیری" و "کتولی"و ... میخوندین!
بی بی! یادته یه شب خونه ما به اصرار من شعرهایی که میگفتی "خزائن" هستند خوندی بعد که صداتو از کامپیوتر میشنیدی تعجب کردی! اما انصافا خیلی قشنگ میخوندی..!
یه بار نشده که به ما بد بگی! اگه هم اشتباهی میکردم محلی میگفتی: "غَلِطه ، قَبیحه ، مش حسین تِه داییه..."
میگم بی بی، حالا که دیگه رفتی! اما کاش میشد یه بار دیگه من سرمو رو زانوهات میذاشتم، تو هم برام لالایی محلی میخوندی! آخه دلم خیلی تنگه!
اما میدونم که خیلی خسته بودی. همه زندگیت زحمت و تلاش بود! ۱۴ سال عاشقانه پرستار پروانه وار بابابزرگ بودی و ۷ سال پیش که اون رفت و تنهات گذاشت تو هم دیگه از پا افتادی و بدون همنشین روزها رو با حسرت به شب و شبها رو با محنت به صبح میرسوندی! و من اینا رو خوب میدونم... دیگه پایی برای قدم برداشتن نداشتی. دستت به کار نمیومد. چشمات ! وای چشمات دیگه نور همیشگی رو نداشت... اما ... اما نمیدونم این چه سرّی بود که کوچیکترین صحنه تاثر برانگیز اشکای قشنگت رو روی گونه هات نمایون میکرد و این بارون برای هر آشنا و غریب میبارید..!
دیشب صدها خاطره دیگه رو هم مرور کردم اما یه کار دیگه هم کردم! من دیشب تو خیالم اشکای مامانو که که مثل بارون اشک خودت بود از رو گونه هاش پاک میکردم... دیشب بر خلاف همیشه من مامانو دلداری میدادم! گریه نکن مامان ! بی بی طاقت نداره....
.... راستی بی بی ! تو که رفتی مامان پیش کی بره حرفای دلشو بگه!؟ آخه اون حرفاشو فقط به تو میزد..!
بابابزرگ که رفت مامانو میدیدم که چه عذابی میکشه! اما حالا که تو هم رفتی دیگه باید گفت که بچه هات یتیم شدند! دارم شکستن مامان و بقیه رو میبینم ...
بی بی ! من که اینجا تنهام ... حالا که همه تعلقات مادی از تو دور شده میخوام که بیای پیش من ... میخوام یه بار دیگه ببینمت... منتظرت میمونم..!
یادمه که به من میگفتی شعر "میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه" رو به خاطر بابابزرگ بخونم! اما حالا به یاد خودت میخونم:
میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه
تسبیح و مهر بی بی جون هنوز گوشه طاقچه روی ایوونه
بوته یاس بابا جون هنوز گوشه باغچه توی گلدونه
کجاست اون کوچه؟چی شد اون خونه؟آدماش کجان؟خدا میدونه!
... .
هنوز اينجا خبرهاييست
و در دل شمع اميدي فروزان است
كه گاهي مي توان خنديد
و گاهي شاخه ي تُرد گلي را مي توان بوسيد
تحمل مي تواني كرد
كه اين ديرنده اي زيباست
و آزادي شروع لحظه ها ي مانده پا برجاست
هنوز اي كولي خاموش و تنهايم
اجاق دشت از آتش كمي گرم است
و عكس يادگاري بوي مردي را درون قاب مي پايد
هنوز اينجا اميدها به ابر باران زاست
و ته رنگي كه از قوس قزح بر جاي مي ماند
طلايه دار پاك لحظه هاي شاد فرداهاست
دلت را با زمان همراه كن برخيز
شتابان بگذر از اوهام
كه فرياد بلندت موج ساحل كوب مي گردد
و ژرفاي نگاه تو چكاد كوهها را فتح خواهد كرد
هنوز اينجا اميدي هست
كه مردي با سپاه عشق مي آيد
"اسماعیل وزیری"
نشانه هایی می بینم ! چه شده ؟
چهره ات را نمی بینم ... اما می توانم تصویری از آن رخ خندان را مجسم کنم !
دوستت دارم !
خاطرم هست ، بارها از خودت شنیدم !
برای من و همه آنها که مشتاقانه گوش تو بودند گفتی که اینگونه می پسندی !
خاطرم هست بار ها در راز و نیازی که با آن بی نیاز داشتی طلب می کردی
که غریق آن بحر بی کران باشی و سیراب از آن چشمه جوشان گردی !
مانند دیگر همسفران ، همراهان .. و آن یاران سفر کرده !
خاطرم هست که همیشه و گاه و بی گاه آن یاران را صدا زدی
گویی گمشان کرده بودی و مانند پی جویی پی شان روان !
نمیدانم به آنها می رسی یا نه ! اما نشانه ها می گویند از همان راهی می روی که آنها رفتند !
دوستت دارم و خوشحالم !
خوشحالم ، چون آنچه را که همیشه طلب می کردی بدان نزدیک می شوی !
میدانم که عاقبت " فنا فی ا... " خواهی بود ( اگر تا کنون نشده باشی!! )
(( من الحق، مع الحق والخلق ، الی الحق ...!! ))
آيا علت خيانت کردن در ژنها ست؟
دانشمندان اخيرا" ابتکار جالبي به خرج داده و آزمايشي روی يک نوع موش که تصويرش را در زير داريد انجام داده اند ، بدين صورت که جنس نر اين نوع موشها در حالت عادی مرتبا" دنبال جفت جديد ميباشد ولي با تغييراتي که در ژن آنها داده اند آنها نه تنها بسيار وفادار به جفت خود شده اند بلکه از بچه هايشان هم به خوبي مراقبت ميکنند . محققين مدعي هستند که احتمالا" اين موضوع نسبت به انسان نيز صادق است !!!
پیشروان انسانهایی هستند که به پا می خیزند ،
و شرایط مطلوب خود را میجویند ،
و اگر بدان دست نیابند به ساختن آن همت می گمارند ...!!!
(( جرج برنارد شاو ))
انسان،
خودت به یاری خویش برخیز ..!
moddati bood ke dargire barkhi masaele kari boodam ke emkane be rooz kardane weblog nabood/
va hala ham be in ellat ke dar IRAN nistam va mashghoole gozarandane omoore darsi hastam baz ham emkane UP kardan baraye man nist /
az hameye shoma doostane aziz ke be yade man boodid bi nahayat mamnoonam va pozesh mikham az inke nemitoonam farsi type konam (chon systeme inja farsi neminevise) be har hal halalemoon konid ;) l
pirooz o payande bashid o bemanid .....l
,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
GAR MARDE RAHI GHAM MAKHOR AZ DOORI O DIRI
DANI KE RESIDAN HONARE GAME ZAMAN AST
AABI KE BAR ASOOD ZAMINASH BEKHORAD ZOOD
DARYA SHAVAD AN ROOD KE PEYVASTE RAVAN AST
,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
* آفت دین سه چیز است :
فقیه بدکار،
پیشوای ستمکار،
مجتهد نادان..!
** ملت از راه آزادی به تعلیم و تربیت دست می یابد نه برعکس !!
*** عموما ما تصور می کنیم که در دنیا افراد عاقل خیلی کم اند و این افراد معدود هم کسانی هستند که با ما هم عقیده اند !!!

شبا هنگام آنگاه که سر بر بالش خیال می نهم..
حضوری گسترده از وجودت را احساس می کنم!
ای همه پاکی و صداقت!
ای تنها واژه تبدیل نا پذیر در همه عوالم وجود و عدم !
در آن هنگام که بارقه حضور تو در جانم جلوه می کند،
گویی همه تن هست می شوم و نیستی نیست می گردد...
به سان قطره که با دریا دریا می شود..!!
دریا می شوم ... دریا ... دریا ... دریا ... .

شوق پرواز این دلــــم دیـوانه کرد خانه دل را چو یک ویــرانه کرد
شمـــــع بودم در خودم می سوختم آن عطش این شمع را پروانه کرد
مِـی نخوردیم زان ننوشیدیم هـیـچ مِی نخورده کام را مســـتانه کرد
گر رهایی را رها دیده است، حتم خانه دل را سوی خمــــــخانه کرد
راستی تا به حال به رفتن فکر کرده اید!!؟
شاید آری و شاید هم ...
اما به هر حال همه مان در حال رفتن هستیم ... حال یا به اراده خودمان یا بی اختیار در مسیری در حال گذریم ! پس یقین همگی رفتن را تجربه کردیم .
رفتن انواع مختلف داشته و نیز برای مقاصد متفاوت می تواند باشد ..
من نیز اکنون به رفتن می اندیشم !! چه آنکه بار ها اندیشیدم ... .
می خواهم بروم ... دو سفر که برایم تقریبا به طور همزمان در حال وقوع است ... سفری که از روی سیر و جریان زندگی انتخابش را ناگزیر شدم ! و دیگر رفتنی است که هماره مشتاق بوده ام و برایش لحظه شماری می کردم ..!!
شوق است در جدایی و جور است در نظر هم جور به، که طاقت شوقت نیاوریم !!
وه که چه لذت بخش خواهد بود ..!!!
می دانم و شاید بدانید که دانستن اینکه حالتی و یا موضوعی چه میزان لذت بخش است به شناخت آن نیاز است و باید نسبت به آن مسئله [رفتن یا هر موضوع دیگر] معرفت پیدا کرد که من آنرا البته تا درجاتی اندک و مسیری کوتاه تجربه کردم ! از این رو است که بی صبرانه منتظر رسیدن آن هنگام هستم ... .
گفتند : شام تیره محنت سحر شود ...
خورشید بخت ما ز افق جلوه گر شود !
ناله زیر و زار من زارتر است هر زمان..!!

وه که جدا نمی شود نقــــــــش تو از خیال من 
تا چه شود به عاقبت در طلـــــــــب تو حال من
نالـــه زیر و زار من زار تر است هر زمــــــــــــــان
بس که به هجرمی دهدعشق تو گوشمال من
نــــــور ستارگــــــان ستد روی چو آفتاب تــــــو
دست نمــــای خلق شد قامت چون هلال من
خاطـــــر تو به خــــون من رغبت اگر چنین کند
هم به مـــــــراد دل رسد خاطـــر بد سگال من
دیـــده زبان حــال من بر تو گشاد رحــــــم کن
چـــون که اثــــر نمی کند در تو زبان قـــال من
بر گــذری ننـــــگری باز نـــــــگر که بگــــــــذرد
فقـــــــــــر من و غنای تو جــور تو احتمال من
چــــــرخ شنید ناله ام گفت منال سعــــــــدیا
گاه تو تیـــــره می کند آینـــــه جمــــــــال من
چند روز پیش[پنج شنبه] نوای نی را به قلم علی عزیز خواندم و متاثر از آن گشتم و به حال خود و این ملت نالیدم !! قصه ای را که از غصه گنجی و گنجیها بود ..! واقعا نمی دانم کجای سیره محمد(ص) و علی(ع) اینچنین رفتار را توجیه می کند ! هر چه در گفتار بیشتر از اسلام و تشیع و سیره نبوی و علوی دم می زنند در رفتار به همان میزان از آن دور می شوند..!!
درسی از علی (ع) را از نهج البلاغه به خاطر آوردم ؛
در بخشهایی ازنامه 53 به مالک اشتر چنین می فرماید:
مهربانی با مردم را پوشش دل خویش قرار ده ، و با همه دوست و مهربان باش. مبادا هرگز چونان حیوان شکاری باشی که خوردن آنان را غنیمت دانی؛ زیرا مردم دو دسته اند، دسته ای برادر دینی تو و دسته ای دیگر همانند تو در افرینش می باشند [ نفی تفکر racism و apartheid :نژاد پرستی و نفی elitism:خود برتر بینی ] .اگر گناهی از آنان سر می زند یا علتهایی بر آنان عارض می شود ، یا خواسته و ناخواسته اشتباهی مرتکب می گردند، آنان را ببخشای و بر آنان آسان گیر، آنگونه که دوست داری خدا تو را ببخشاید بر تو آسان گیرد ... .و از خشمی که توانی از آن رها گردی شتاب نداشته باش. به مردم نگو ، به من فرمان دادند و من نیز فرمان می دهم، پس باید اطاعت شود؛[ نفی حکومت absolutism: حکومتهای مطلقه و استبدادی ] که اینگونه خود بزرگ بینی دل را فاسد و دین را پژمرده و موجب زوال نعمتهاست. و اگر با مقام و قدرتی که داری دچار تکبر یا خود بزرگ بینی شدی به بزرگی حکومت پروردگار که برتر از توست بنگر، که تو را از آن سرکشی نجات می دهد و تند روی تو را فرو می نشاند و عقل و اندیشه ات را به جایگاه اصلی باز میگرداند..!
و درقسمتهایی از خطبه 216 اینگونه آمده است :
مردم! از پست ترین حالات زمامداران در نزد صالحان این است که گمان برند آنها دوستدار ستایش اند، و کشورداری آنان بر کبر و خود پسندی استوار باشد [ نفی تفکر egoism:خودکامگی ] و خوش ندارم که در خاطر شما بگذرد که من ستایش را دوست دارم و خواهان شنیدن آن می باشم . ...
گاهی مردم ستودن افرادی را برای کار و تلاش روا می دانند. اما من از شما می خواهم که مرا با سخنان زیبای خود مستایید [ نفی تفکر snobbism-snobbery : گرایش به ستودنهای غلو آمیز] تا از عهده وظایفی که نسبت به خدا و شما دارم برآیم ، و حقوقی که مانده است بپردازم ... پس با من چنانکه با پادشاهان سرکش سخن می گویند حرف نزنید ... و با ظاهر سازی با من رفتار نکنید ... پس از گفتن حق یا مشورت در عدالت خود داری نکنید، زیرا خود را برتر از آنکه اشتباه کنم و از آن ایمن باشم نمی دانم ، مگر آنکه خداوند مرا حفظ کند !! پس همانا من و شما , بندگان و مملوک پروردگاریم که جز او پروردگاری نیست.
به راستی ما و شما حاکمان چه می کنیم !!؟
باز هم به این ادعیه پناه می برم ... " اللهم فک کل اسیر .. اللهم رد کل غریب .. اللهم اصلح کل فاسد من امورالمسلمین .. اللهم غیّر سوء حالنا به حسن حالک ...! "
" ای تو خورشید نهان در زیر ابر کوه علم و کوه حلم و کوه صبر "
چه رنجی بالاتر از اینکه ملتی عاشق علی(ع) باشد و عاقبت یزید را داشته باشد! و چه رنجی بالاتر از اینکه ملتی و گروهی مارک علی بر پیشانی سرنوشتش خورده ، ولی باید از فقر،ازخواب،از تخدیر،از تفرقه، از کوتاه اندیشی و بدبینی، از ضعف و از ذلت رنج ببرد!! (دکتر شریعتی)
....................................................................................................................................
نمیدانم ...!! 
و این همه گرفتاری من است .... "نادانی"
در جهل نسبت به حق به سر می برم ...
خود نیامدم و بی تردید در رفتنم نیز اراده ام نخواهد بود..!
اما در این درازی مسیرِ آمد و شد ؛ عمر گران ؛ در پی چه هستم!؟
می دانم که باید در پی حقیقت باشم و می خواهم که این کنم، اما ....
اما چگونه؟ قدم در کدام مسیر باید نهاد؟ با کدام راهنما و تکیه بر چه کسی؟ به که باید اعتماد کرد؟
اعتماد...!!! چه واژه غریبی ! دیگر به اعتماد هم نمیتوان اعتماد کرد...! من اکنون به خودم نیز...
آنان که ادعا کردند و می کنند که دلیل راههای روشن وهادی حقایق هستند، هرچه کردند عریض و طویل کردنِ دیوار بی اعتمادی بود... .
افسوس که من باز هم نمیدانم ...!
آرام آرام به دستوراتی و قوانینی دل خوش کردم که گفتند برهان حـق است و طریق سعادت!
و دین نامش نهادند !!
دین...!!
همان که هم دلیل روشنی است وهم ابزار ضلالت !!
ومن همچنان ندانم حق کدام است و کجاست!؟
کاش حق، خود، مرا جلوه ای بنماید و راهی ..!!
دیگر چیزی به رفتنم نمانده...
وای...! اگر نتوانم بیابمش..!
چه کنم؟؟...
اصلا...اصلا از او شکایت می کنم !!
مگر چه باید می کردم که نکردم...!؟
راستی از شما کسی نشانی از حقیقت ندارد..؟؟
ومن هنوز نمی دانم..!
دریابید... .

صبح تا صبح ...
روزها می آیند و می روند٬
مهر می تابد و ماه می درخشد و ابر، باران مرحمت می کند و زمین و زمان در حرکتی مستمر آسایش ما را فراهم می کنند..!
به راستی نصیب ما از این همه چیست !؟
بیشمار موهبت به سان سیل به سوی ما روان است و چه بد بختی بالاتر از این که بهره ای از این الطاف و مواهب نبریم..!
طلوع و غروبی عزیز در پیش داریم ... شبهایی گرانقدر...!
وه که چه پر خیر است ... " لیلة القدر خیر من الف شهر ..." ...
قدر را قدر بشناسیم و در این ایام برای درک حقایق و رسیدن به آزادی و نجات از ظلم و بی عدالتی دعا کنیم ..!
فضل است اگر خوانی عـدل است اگر رانی
قـــــــــــدر تو نداند آن کز زجـر تو بگریزد!
نفس بر آمد و کــــــام از تو بر نمی آید فغان که بخت من از خــواب در نمی آید
صبا به چشم من انداخت خاکی ازکویش که آب زندگی ام در نظـــــــــــر نمی آید
بسم حکایت دل هست با نسیم سحـــــــر ولی به بخت من امشب سحــــــر نمی آید


می خواهم نفس بکشم ..!
کسی از شما هست به من بگوید چگونه !!؟
آیه ای در قرآن مشاهده کردم که نکته ای اخلاقی از آن برداشت می شد ، هر چند هنگامی که آن را بسط دهیم و باز تر نگاه کنیم می شود به دریافتهای دیگری نیز رسید. [ این برداشتها با شما که از اطلاع یافتن از آن بسیار خوشحال خواهم شد ! ]
محمد (ص) رحمة اللعالمین است . فخر بشر است . بهانه خلقت به فرموده خداست . عصاره همه فضایل و خلاصه همه نیکیهای عالم است. به رضایتش خدا راضی و به خشمش خدا خشمگین می شود! ...
و حال بخوانیم خطاب خداوند را به این خلیفه اش وقتی که با او در برخورد با مسلمان دیگر سخن می گوید ..!
و لا تطرد الذین یدعون ربهم بالغداوة والعشی یریدون وجهه ما علیک من حسابهم من شیء و ما من حسابک من شیء فتطردهم فتکون من الظالمین. انعام/52
(( آنان که صبح و شام خدا را می خوانند و مراد و مقصدشان فقط خداست، زنهار آنها را از خود مران که نه چیزی از حساب آنان بر توست و نه چیزی از حساب تو بر آنان است.
پس اگر آن خدا پرستان را از خود برانی ، از ستمکاران عالم خواهی بود ..!!! ))
در بخشی از تفسیر این آیه در شرح تفسیر المیزان(علامه طباطبایی) آمده است :
وظیفه پیامبران آن است که هر فردی را که اظهار ایمان کند بدون هیچ گونه تفاوت و تبعیض از هر قشر و طبقه ای که باشد بپذیرد چه برسد به افراد پاک دل و با ایمان که جز خدا نمی جویند ... .
قرآن در این آیه و آیات دیگرصریحا متذکر می شود که نه تنها علمای مذهبی حتی شخص پیامبر نیز حق طرد کردن کسی را که اظهار ایمان می کند، ندارند.
.... آمرزش گناه و حساب و کتاب بندگان تنها به دست خداست. و هیچ کس جز او حق دخالت در چنین کاری را ندارد ...!!!
نمی خواهم توضیحی بر این تفسیر بیاورم ، اما مشاهده برخورد اسلام کنونی [حاکمان] با مسلمانان [ملت] این گونه می نماید که گویی ما از خدا و رسولش پیشی گرفته ایم ...!
اللهم اهدناالصراط المستقیم ...!
